تبليغاتX
هوای میخانه
هوای میخانه
فتنه می‌بارد از این سقف مقرنس برخیز / تا به میخانه پناه از همه آفات بریم

نوشته شده در تاريخ جمعه 3 مهر1388 توسط بهاره

امروز آخرین روز ماه رمضان است و هر چند امسال هم مثل همیشه از قافله روزه داران و مومنان عقب بوده ام اما احساس می کنم شب های قدر بهتری داشتم؛ از ته دل برای همه و خودم دعا کردم و تمام بیم ها و امیدهای دل خسته ام را با خدا گفتم ، برایش درد دل کردم و به حق علی قسمش دادم که یاریم کند ، یاریمان کند ... امسال به روش خودم شب زنده داری کردم و با زبان  خودم با خدا حرف زدم نه که آنقدر دعاهای جور واجور بخوانم و خودم را درگیر تلفظ صحیح عربی شان بکنم که وسط کار خوابم بگیرد و آخرش حوصله آرزو کردن برای دین و دنیایم را نداشته باشم ... بسیاری از خاطرات خوش گذشته را زنده کردم  ؛ خاطراتی از با هم بودنها و سحری ها و افطارهای دسته جمعی که خیلی وقت است در میان دغدغه های اقتصادی و دلمشغولی های زندگی پر آشوب این دوره زمانه گم شده است... خاطره طنین نوای " ربنا "ی استاد شجریان که وقت افطار از هر مسجد و خانه ای به گوش می رسید و چون اذان مرحوم اردبیلی عطر و بوی خدا را می پراکند و قداست لحظه های افطار را دو چندان می کرد ....  ماه رمضان امسال هر چند رنگ و بوی ماه رمضان های کودکی ها را نداشت اما باز هم دلم برای غروب های اسرار آمیز و مناجات های شبانه اش تنگ می شود و بهانه اش را می گیرد ...

خدایا ! من به اندازه کوله بار کوچک روحم از این ماه توشه گرفته ام اما تو را سوگند که به قدر بزرگی و عظمت خود و رحمتت بهره مندم گردانی و اگر من حق بندگی را به جا نیاورده ام مهر و حمایتت را از من دریغ نکنی ... به امید تو زنده ام و تنها به دستان بخشنده و سخاوتمند تو چشم دوخته ام مثل همیشه از آستانت ناامیدم مکن ... خدایا همه این روزها و شبهای سخت و سیاه را در آرزوی بی پاسخ نماندن تلاش امروزم برای فردایی بهتر و سپیدتر تاب می آورم ، دستم را بگیر و صدایم را بشنو ای تنها مخاطب خلوت های پر شکایت من .....

دستمان را بگیر و صدایمان را بشنو ای دادگر مهربان ، ای خدایی که کفر را تاب می آوری و ستم را نه ، ای خدای علی ....

عیدتان مبارک !


نوشته شده در تاريخ شنبه 28 شهریور1388 توسط بهاره
خوب مردن بهتر از بد زندگی کردن است . بد زندگی کردن سخت ترین فداکاری ممکن است .
نوشته شده در تاريخ دوشنبه 16 شهریور1388 توسط بهاره

آیینه ام را بر دهان تک تک یاران گرفته ام تا روشنم شد در میان مردگان همدمی نیست

همواره چون من نه فقط یک لحظه خوب من بیندیش

لبریزی از گفتن ولی در هیچ سویت محرمی نیست

من قصد نفی بازی گل را و باران را ندارم

شاید برای من که همزاد کویرم شبنمی نیست

شاید به زخم من که می پوشم ز چشم شهر آن را

در دست های بی نهایت مهربانش مرهمی نیست

شاید و یا شاید هزاران شاید دیگر اگر چه به گوش انتظارم جز صدای مبهمی نیست

 صدای پرویز پرستویی در فضای سنگین اتاق پیچیده است .... دیگر مثل گذشته ترانه ها و  متن هایی از این دست اشکم را در نمی آورد ... من گریه هایم را کرده ام ُ اشک هایم را ریخته ام و رخت سیاه را سالهاست که بر تن دارم .... غمی در میان غمهایم آنقدر تازه نیست که بتواند گونه هایم را به سیلاب اشک بشوید ... خسته ام و بی حوصله و از اینهمه تظاهر به شادمانی و امید حالم به هم می خورد ....

 باز در جمع تازه اضداد حال و روزی نگفتنی دارم

هم نمی دانم از چه می خندم هم نمی دانم از چه می نالم

 

 


نوشته شده در تاريخ پنجشنبه 5 شهریور1388 توسط بهاره

زن تنهاست ... سالهاست روز و شبهایش را به پای کسی ریخته است که قدرش را نمی داند ، ساده ترین حرفش را نمی فهمد و برای کم ترین احساساتش ارزشی قائل نیست ... خیلی تنهاست و هر روز بیش از پیش تنها و گوشه گیر می شود ... چه طور می تواند با کسی زیر یک سقف بزید ، بنشیند ، بنوشد ، نفس بکشد که نه تنها هیچ تلاشی برای شناخت او و خوشبختیش نمی کند که بدش نمی آید هر از گاه قلبش را آماج غم و اندوه سازد ؟ چه طور می تواند هفته ها با کسی که حتی نگاهش نمی کند چه برسد که با او حرفی هر چند پیش پا افتاده بزند زندگی کند و دلش از تنهایی و غصه نترکد ؟ چه طور می تواند با مردی سر کند که ساده ترین نیازهایش را درک نمی کند و حرمتش را پیاپی پیش غریبه و آشنا می شکند ؟ مگر زندگی مشترک به جز حرمت به ذات و شخصیت انسانی یکدیگر و تلاش برای شناخت روزافزون و کمک به تعالی دو جانبه چیز دیگریست ؟ این معنای خوشبختی است که مرد وعده اش داده بود ؟ چه طور می شود این جهنم را تحمل کرد ؟ چرا تحمل می کند ؟ ترس از تنهایی یا بی پناهی ؟ حرف مردم ؟ شاید هم دلش برای چنین موجود پر احساس و رمانتیکی تنگ می شود ! تا کی می خواهد بهترین سالهای زندگیش را به پای یک انتخاب ساده لوحانه حرام کند ؟ روزی فکر می کردم اینها همه قصه های نسل مادران و مادر بزرگ های ماست اما امروز می بینم برای نسل من و ما هم تکراری گریز ناپذیر است .... کاش زن باقی مانده غرور و جوانیش را بردارد و برود پیش از آنکه به یکی از ترحم آورترین و عبرت آموزترین داستانها بدل شود ... خدایا همتش را می دهی ؟ دلم از شدت درد و ماتم خونین است ، داغ است ، می سوزد .... وای که کلمات چه عاجزند از بیان آنچه می خواهم بگویم .... " سردم است و انگار هیچ وقت گرم نخواهم شد " ....


نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 4 شهریور1388 توسط بهاره

آی آدم‌ها كه بر ساحل نشسته شاد و خندانید!

یك نفر در آب دارد می‌سپارد جان.

یك نفر دارد كه دست و پای دائم می‌زند،

روی این دریای تند و تیره و سنگین كه می‌دانید.

آن زمان كه مست هستید از خیال دست یابیدن به دشمن،

آن زمان كه پیش خود بیهوده پندارید،

كه گرفتستید دست ناتوانی را

تا توانایی بهتر را پدید آرید،

آن زمان كه تنگ می‌بندید،

بر كمرهاتان كمربند،

در چه هنگامی بگویم من؟

یك نفر در آب، دارد می‌كند بیهوده جان قربان!

آی آدم‌ها كه بر ساحل بساط دلگشا دارید!

نان به سفره، جامه‌تان بر تن؛

یك نفر در آب می‌خواند شما را.

موج سنگین را به دست خسته می‌كوبد،

باز می‌دارد دهان، با چشم از وحشت دریده،

سایه‌‌هاتان را ز راه دور دیده،

آب را بلعیده در گود كبود و هر زمان بی‌تا بیش افزون،

می‌كند زین آب‌ها بیرون،

گاه سر، گه پا.

ای آدم‌ها!

او ز راه دور این كهنه جهان را باز می‌پاید،

می‌زند فریاد و امید كمك دارد؛

آی آدم‌ها كه روی ساحل آرام در كار تماشایید!

موج می‌كوبد به روی ساحل خاموش،

پخش می‌گردد چنان مستی به جا افتاده بس مدهوش،

می‌رود نعره‌زنان وین بانگ از دور می‌آید:

ـ «آی آدم‌ها»...

و صدای باد، هر دم دلگزاتر،

در صدای باد، بانگ او رهاتر،

از میان آب‌های دور و نزدیك

باز در گوش آید این نداها.

ـ «آی آدم‌ها»



نوشته شده در تاريخ یکشنبه 25 مرداد1388 توسط بهاره

سالهاست که می خوان متروی شهرمون رو راه بندازن تا ما هم مثل اهالی سایر بلاد متمدنه از نعمت تکنولوژی بی نصیب نمونیم و ترددمون راحت و ارزان انجام بشه – هر چند مطمئنم تا مثل پروژه متروی تهران برادران عزیز دل ، کیسه بیت المال رو به بهانه های مختلف خالی نکنن کار راه نمی افته – برای همین هم کلی از خیابونها رو ریختن به هم و توی هر کدوم یه کارگاه راه انداختن تا بی هیچ عجله ای و سر صبر و حوصله هر دفعه یه بیل خاک از اون زیر میرا بیارن بالا و تونلشون رو پیشتر ببرن .... یکی از این کارگاههای کذایی درست وسط خیابونِ روبروی خونه ماست و مسلمه که این وسط حق ماشین ها خورده شده و به دلیل کم شدن عرض خیابون باید از راه دیگه ای رد بشن ؛ یه راه فرعی بی کیفیت  و از قضا این مسیر رو به دلیل اختلاف ارتفاع چند متریش با خیابون اصلی به طرز خنده داری غیر استاندارد احداث کردن به این صورت که تو یه دفعه اون هم بدون این که علائم هشدار دهنده راهنمایی و رانندگی ای نصب شده باشه که بهت نشون بده اینجا خطر هست و چه می دونم باید با سرعت کم حرکت کنی ، از یه مسیر صاف به یه پیچ تند می رسی که لااقل سه متر از مسیر نیم ثانیه پیشت !! بلندتره و اونوقت اگه مثل مسافرهای در به دری باشی که برای اولین باره به اصفهان میان یا کسانی که از این خیابون تا حالا گذر نکردن کلاهت پس معرکه است و کم ترین خسارتت مچاله شدن کامل قسمت جلوی ماشین به خاطر برخورد به بلوک های بتونی به اصطلاح گارد کنار جاده است و اگه یه کم بد شانس باشی از اون ارتفاعی که براتون توصیف کردم پرت می شی پایین و چند تا معلق خوشگل این پایین می زنی تا علاوه بر اوراق شدن کامل ماشینت خودت هم به ملک الموت بله بگی و بری رد کارت ! ...

و فکر کن واسه مردم محله چه استرسیه که در روز لااقل صدای دلخراش و وحشتناک چهار پنج تا تصادف و در هفته کمِ کمِ کمش یه سقوط آزاد از اون بالا رو می شنون و می لرزن که خدایا به فریادش برسه کاش نمرده باشه ! بخش بد قضیه اینه که این اتفاق توی شب و وقتی در خواب نازی بیفته و یهو مثل یه کابوس از خواب بپروندت و دلت رو واسه همنوعت به درد بیاره اما .... اما بدتر از بد می شه مثل پریشب که صدای وحشتناک سقوط یه ماشین حدودای ساعت 12 شب و به دنبالش جیغ و فریاد مردم رو بشنوی و سراسیمه قاطی جمعی که به سمت ماشین می دون بدوی و ببینی که ماشین یه عروس داماد بوده که پرت شده پایین و یه ایل آدم از فامیل های بزک دوزک کردشون اومدن پایین و دارن خودشون رو می زنن و .... خدا رو شکر هر دوشون سالم بودن ُ آسیب جسمی مهمی ندیدن و فقط ماشینشون داغون شد اما می دونم که این کابوس رو سالهای سال با خودشون به همراه دارن که شب عروسیشون چه طوری خراب شد و صدای خنده هاشون یه دفعه توی گریه و فریاد گم شد ...  

صبح روز بعد به خودم گفتم باید کاری بکنم واسه همین به چند تا از روزنامه های محلی زنگ زدم و شرح ماجرا دادم که بابا اقلاً بگین بیان دو تا علامت هشدار دهنده بگذارن و ... اونها هم گفتن چشم .... به روابط عمومی مترو زنگ زدم که آقا ضعف اعصاب گرفتیم این چه وضعیه ؟ گفتن چشم پیگیری می کنیم و بماند که هیچ کدوم هیچ کاری نکردن و نمی کنن اما .... به چند تا از همسایه ها گفتم بیاین یه متنی می نویسیم و کل خانواده های این ناحیه زیرش رو امضا می کنیم که شهرداری یا راهنمایی رانندگی یه فکری واسه اصلاح اینجا بکنن اما می دونین چی شنیدم ؟ " ما حال نداریم بعد یه وقت می گن هر کی امضا کرده بیاد شهرداری و پیگیری داره و... بی کاری بابا به ما چه ؟ راننده ها خودشون باید مواظب باشن و " ..... و حتی یه امضای ساده رو دریغ کردن ....

واقعا که ما مردم هر چی می کشیم حقمونه همش نشستیم شعار می دیم و منتظریم یه کسی بیاد و گره کارمون رو باز کنه ، از دور همدردی می کنیم اما پاش که می رسه خودمون رو می زنیم به کوچه علی چپ که یه وقت خدای نکرده واسمون دردسر درست نشه و مجبور شیم حتی به خاطر خودمون هم که شده یه حرکت مثبت انجام بدیم .... خلاصه که به قول قدیمی ها خیلی بی خیریم ! و فکر نمی کنیم شاید مشکل امروز فلانی دردسر فردای من باشه .... خدا آخر عاقبتمون رو به خیر کنه !


نوشته شده در تاريخ جمعه 23 مرداد1388 توسط بهاره

 

نظير روايتى كه قمى آن را در تفسير خود از پدرش از سليمان بن مسلم خشاب از عبد الله بن جريح مكى از عطاء بن ابى رياح از عبد الله بن عباس نقل كرده كه گفت : با رسول خدا به زيارت حج رفتيم ، همان حجى كه بعد از آن رسول خدا (صلى الله عليه و آله و صلم ) از دنيا رفت ، و يا به عبارت ديگر حجة الوداع - رسول خدا (صلى الله عليه و آله و صلم ) در كعبه را گرفت و سپس روى نازنين خود را به طرف ما كرد و فرمود: مى خواهيد شما را خبر دهم از علامات قيامت ؟ و در آن روز سلمان رضى الله عنه از هر كس ديگر به آن جناب نزديك تر بود، لذا او در پاسخ رسول خدا (صلى الله عليه و آله و صلم ) عرضه داشت :


ترجمه تفسير الميزان جلد 5 صفحه : 649
 

بله يا رسول الله ، حضرت فرمود: يكى از علامتهاى قيامت اين است كه نماز ضايع ميشود - يعنى از ميان مسلمين مى رود و از شهوات پيروى ميشود و مردم به سوى هواها ميل مى كنند، مال مقامى عظيم پيدا مى كند و مردم آن را تعظيم مى كنند، دين به دنيا فروخته مى شود، در آن زمان است كه دل افراد با ايمان در جوفشان ، براى منكرات بسيارى كه مى بينند و نمى توانند آن را تغيير دهند آب مى شود آن چنانكه نمك در آب حل ميگردد.
سلمان با تعجب عرضه داشت : يا رسول الله : به راستى چنين روزى خواهد رسيد؟ فرمود: آرى ، به آن خدائى كه جانم به دست او است ، اى سلمان در آن هنگام سرپرستى و ولايت مسلمانان را امراى جور به دست مى گيرند امرائى كه وزرائى فاسق و سرشناسانى ستمگر و امنائى خائن دارند.
سلمان پرسيد: براستى چنين وضعى پيش خواهد آمد يا رسول الله ؟ فرمود: آرى به آن خدائى كه جانم به دست او است اى سلمان در اين موقع منكر، معروف ، و معروف ، منكر ميشود، خائن امين قلمداد ميگردد و امين خيانت ميكند، دروغگو تصديق ميشود و راستگو تكذيب ميگردد.
سلمان با حالت تعجب پرسيد: يا رسول الله به راستى چنين چيزى خواهد شد؟ فرمود: آرى به آن خدائى كه جانم به دست او است اى سلمان در آن روزگار زنان به امارت ميرسند و كنيزان طرف مشورت قرار ميگيرند و كودكان بر فراز منبر ميروند و دروغ نوعى زرنگى و زكات خسارت ، و خوردن بيت المال نوعى غنيمت شمرده شود، مرد به پدر و مادرش جفا ولى به دوستش نيكى مى نمايد و ستاره دنباله دار طلوع ميكند.
سلمان باز پرسيد: يا رسول الله آيا چنين چيزى خواهد شد؟ فرمود: آرى به آن خدائى كه جانم به دست او است اى سلمان ! در اين موقع زن با شوهرش در تجارت شركت كند و باران در فصلش نيامده بلكه در گرماى تابستان مى بارد و افراد كريم سخت خشمگين مى گردند، مرد فقير تحقير ميشود، در اين هنگام بازارها به هم نزديك ميشوند وقتى يكى ميگويد: (( من چيزى نفروختم )) و آن ديگرى ميگويد: (( من سودى نبرده ام )) طورى مى گويند كه هر شنونده مى فهمد دارد به خدا بد و بيراه ميگويد.
سلمان پرسيد: آيا حتما چنين وضعى خواهد شد يا رسول الله ؟ فرمود: آرى به آن خدائى كه جانم به دست او است ، اى سلمان در اين هنگام اقوامى بر آنان مسلط مى شوند كه اگر لب بجنبانند كشته مى شوند و اگر چيزى نگويند دشمنان همه چيزشان را مباح و براى خود حلال مى كنند تا با بيت المالشان كيسه هاى خود را پر كنند و به ناموسشان تجاوز نموده ، خونشان را


ترجمه تفسير الميزان جلد 5 صفحه : 650
 

بريزند و دلهاشان را پر از وحشت و رعب كنند و در آن روز مؤ منين را جز در حال ترس و وحشت و رعب و رهبت نميبينى .
سلمان عرضه داشت : يا رسول الله آيا چنين روزگارى بر مؤ منين خواهد گذشت ؟ فرمود: آرى به آن خدائى كه جانم به دست او است اى سلمان در اين هنگام چيزى از مشرق مى آورند و چيزى از مغرب تا امت اسلام را سرپرستى كنند، در آن روز واى به حال ناتوانان امت من ، از شر شرقى و غربيها و واى به حال آن شرقيان و غربيان از عذاب خدا، آرى نه صغيرى را رحم ميكنند و نه پاس حرمت كبيرى را دارند و نه از هيچ مقصرى عفو مى كنند، اخبارشان همه فحش و ناسزا است ، جثه آنان جثه و بدن آدميان است ولى دلهاشان دلهاى شياطين .
سلمان عرضه داشت : يا رسول الله آيا چنين روزى خواهد رسيد؟ فرمود: آرى به آن خدائى كه جانم به دست او است اى سلمان ، در اين هنگام مردان به مردان اكتفا مى كنند و زنان به زنان و همانطورى كه پدر و اهل خانواده نسبت به دختر غيرت به خرج مى دهند نسبت به پسر نيز غيرت به خرج مى دهند، مردان به زنان شبيه ميشوند و زنان به مردان و زنان بر مركب ها سوار مى شوند كه از طرف امت من لعنت خدا بر آنان باد.
سلمان از در تعجب پرسيد: يا رسول الله آيا چنين وضعى پيش مى آيد؟ فرمود: آرى به آن خدائى كه جانم به دست او است اى سلمان ، در اين هنگام مساجد طلا كارى و زينت مى شود آنچنان كه كليساها و معبد يهوديان زينت مى شود، قرآنها به زيور آلات آرايش و مغازهها بلند وصفها طولانى ميشود اما با دلهائى كه نسبت به هم خشمگين است و زبانهائى كه هر يك براى خود منطقى دارد.
سلمان پرسيد: يا رسول الله آيا اين وضع پيش مى آيد؟ فرمود: آرى به آن خدائى كه جانم به دست او است ، در آن روز مردان و پسران امت من با طلا خود را مى آرايند و حرير و ديبا ميپوشند و پوست پلنگ كالاى خريد و فروش ميگردد.
سلمان پرسيد: يا رسول الله آيا اين نيز واقع خواهد شد؟ فرمود: آرى به آن خدائى كه جانم به دست او است ، اى سلمان در آن روز ربا همه جا را ميگيرد و يك عمل آشكار ميشود و معاملات با غيبت و رشوه انجام ميشود و دين خوار و دنيا بلند مرتبه ميشود.
سلمان گفت : يا رسول الله آيا اين نيز واقع خواهد شد؟ فرمود: آرى به آن خدائى كه جانم به دست او است اى سلمان در اين هنگام طلاق زياد ميشود و هيچ حدى جارى نميگردد و البته خداى تعالى از اين بابت هرگز متضرر نميشود.
سلمان عرضه داشت : يا رسول الله آيا اين نيز واقع خواهد شد؟ فرمود: آرى به آن خدائى


ترجمه تفسير الميزان جلد 5 صفحه : 651
 

كه جانم به دست او است اى سلمان در اين زمان كنيزان آوازه خوان و نوازنده پيدا ميشوند و اشرار امت من بر امت ، ولايت و حكومت ميكند.
سلمان پرسيد: يا رسول الله آيا چنين وضعى خواهد شد؟ فرمود: آرى به آن خدائى كه جانم به دست او است اى سلمان در اين موقع اغنياى امت من صرفا به منظور گردش و تفريح به حج ميروند و طبقه متوسط براى تجارت و فقرا به منظور خودنمائى و ريا حج ميروند، در اين هنگام است كه اقوامى قرآن را براى غير خدا مى آموزند و آن را نوعى مزمار و آلت موسيقى اتخاذ ميكنند، اقوامى ديگر به تعلم فقه اسلامى ميپردازند اما براى غير خدا در آن روزگار زنا زادگان زياد ميشوند با قرآن آوازه خوانى ميكنند و بر سر دنيا سر و دست ميشكنند.
سلمان عرضه داشت : يا رسول الله آيا چنين وضعى خواهد شد؟ فرمود: آرى به خدائى سوگند كه جانم به دست او است اى سلمان اين وقتى است كه حرمتها و قرقها شكسته شود و مردم عالما و عامدا در پى ارتكاب گناه باشند و اشرار بر اخيار مسلط شوند، دروغ فاش و بى پرده و لجاجتها ظاهر گردد و فقرا فقر خود را علنى كنند، مردم در لباس به يكديگر مباهات كنند و باران در غير فصل ببارد و مردم شطرنج و نرد و موسيقى را كارى پسنديده بشمارند و در مقابل امر به معروف و نهى از منكر را عملى نكوهيده بدانند تا آنجا كه يك فرد با ايمان ذليل ترين و منفورترين فرد امت شود و قاريان عابدان را ملامت كنند و عابدان قاريان را اين مردمند كه در ملكوت آسمانها رجس و نجس ناميده ميشوند.
سلمان از در تعجب پرسيد: يا رسول الله آيا چنين وضعى پيش مى آيد؟ فرمود: آرى به آن خدائى كه جانم به دست او است اى سلمان در اين هنگام است كه توانگر هيچ دلواپسى جز فقير شدن ندارد، حتى يك سائل در طول يك هفته يعنى بين دو جمعه سؤ ال ميكند و احدى نيست كه چيزى در دست او بگذارد.
سلمان باز پرسيد: يا رسول الله آيا چنين روزگارى خواهد رسيد؟ فرمود: آرى به آن خدائى كه جانم در دست او است اى سلمان در اين زمان رويبضة تكلم ميكنند، پرسيد: يا رسول الله پدر و مادرم فداى تو، رويبضه چيست ؟ فرمود: چيزى و كسى به سخن در مى آيد و در امور عامه سخن ميگويد كه هرگز سخن نمى گفت ، در اين هنگام است كه مردم ، ديگر زياد زنده نميمانند ناگهان زمين نعرهاى ميكشد و هر قومى چنين ميپندارد كه زمين تنها در ناحيه او نعره كشيد 340 بعد تا هر زمانى كه خدا بخواهد همچنان ميمانند و سپس واژگونه ميشوند و زمين هر چه در دل دارد بيرون ميريزد - و خود آن جناب فرمود: يعنى طلا و نقره را - آنگاه با دست خود به ستونهائى كه در آنجا بود اشاره نموده و فرمود مثل اين ، ولى در آن روز ديگر نه طلائى فائده دارد و نه نقرهاى ، اين است معناى آيه : (( فقد جاء اشراطها - علامتهايش بيامد )) .

منبع : http://www.ghadeer.org/qoran/almizan/j5/alm00053.htm

با تشکر از دوست خوبم " حامی میرحسین " که اجازه استفاده از این مطلب وبلاگش رو بهم داد

........................................................................................................


نوشته شده در تاريخ شنبه 17 مرداد1388 توسط بهاره

 برای " کسی که مثل هیچ کس نیست "  کسی که " یک روز خواهد آمد " و آمدنش را " چشم در راهم "

 " عاشقانه "

آن که می گوید دوستت می دارم

خنیاگر غمگینی ست

که آوازش را از دست داده است .

ای کاش عشق را

زبان سخن بود  !

هزار کاکلی شاد

در چشمان توست

هزار قناری خاموش

در گلوی من

عشق را ای کاش زبان سخن بود !

آن که می گوید دوستت می دارم

دل اندوهگین شبی ست

که مهتابش را می جوید .

ای کاش عشق را

زبان سخن بود  !

هزار آفتاب خندان در خرام توست

هزار ستاره گریان

در تمنای من

عشق را

ای کاش زبان سخن بود !


نوشته شده در تاريخ شنبه 10 مرداد1388 توسط بهاره

خسته و بی حوصله از یک روز گرم و پرمشغله گوشه ای نشسته و غرق در حال و هوای خویشم . به روزگار مادر و پدر ها و خواهر و برادرهایی فکر می کنم که در کشتارهای خصمانه و بی توجیه چند هفته گذشته در سوگ عزیزی نشسته اند یا از حال و روز جوانشان بی خبر و در انتظاری دردناک غوطه ورند تا خطی و خبری از او و سرنوشتش بیابند ... و این احساسات تاسف بار را با گوشه ای از آنچه در این روزها در مقیاسی بسیار خردتر بر من و خانواده ام گذشت می سنجم ... بیچاره برادری که پس از روزها دوندگی و پرس و جو از احوال برادر گم شده اش تازه به سرنخی رسیده است و به لطف آقایان اجازه دارد با وجودی سرشار از ترس و دلهره و با هزار نذر و نیاز در دلش به عکس های خونین و بی جان چند جوان نگاه کند تا شاید دیدن تصویر برادرش در میان آنها ختمی بر اضطراب ها و دلواپسی های چند روزه او و خانواده اش باشد و خیالش را راحت کند که نگرد مرده است ! ( از واژه شهید استفاده نکردم چون مختص برادران بسیجی و چماق به دستانی است که اگر بکشند به قول دوستی بهشت را پیش خرید کرده اند و اگر بمیرند آخرتشان را با اعطای لقب شهید از سوی دوستان تضمین نموده اند ) ... دردمند پدری که حاصل یک عمر زندگی و جوانیش ، عشقش ، هستیش ، دخترش را در چشم به هم زدنی در آغوش خودش و به فجیع ترین نحو ممکن از دست می دهد و آنقدر بهت زده است که نمی تواند بفهمد خواب است یا بیدار ... به خودم می گویم خدا را شکر که من جای یکی از اینها نبوده ام و گر نه کمترین اتفاقی که برایم می افتاد دیوانگی بود چه دل مرا تاب کشیدن چنین مصیبت های بزرگی نبوده و نیست .... چه چیزی می تواند چنین دردهای جانکاهی را تسکین دهد و چه کسی می خواهد جوابگوی این خون های به ناحق ریخته باشد ؟ .... لابلای این افکار گم شده ام که صدای گوینده تلویزیون توجهم را به خود جلب می کند : " اولین جلسه محاکمه علنی دستگیر شدگان جریانات و آشوبگری های اخیر " .... خدایا ! باور نمی کنم آقای ابطحی ست ، از مهره های دولت خاتمی و شاید اولین چهره سیاسی فعال وبلاگ نویس .... این چه وضعیست ؟ این چه لباسیست ؟ این طرز پوشش برای تحقیر است یا پنهان کردن لباس رسمی او که لباس روحانیت است ؟ می خواهند بگویند اغتشاشگران توبه گر را با روحانیت کاری نیست ؟ نمی شد از ابتدا همان لباسی را که در مصاحبه به اصطلاح مطبوعاتی در اختیارشان گذاشته شد می پوشیدند ؟ یادم هست که غلامحسین کرباسچی وقتی برای بیان دفاعیاتش در دادگاه حاضر می شد این چنین وضع و هیاتی نداشت ، آیا نباید شان ایشان را هم رعایت می کردند ؟ .. خدایا ! چه می گوید ؟ " تقلب نشده ؟ در زندان زندگی معمولی داشتیم و با دوستان به این جمع بندی رسیدیم که .... " اینها چه می گویند یا در واقع از روی کاغذی که روبرویشان گذاشته شده چه می خوانند ؟ نمی توانم باور کنم ، شعور و منطقم به من می گوید که یک جای کار اشکال دارد ... باور نمی کنم و می دانم که این حرفها حتماً از سر مصلحتی گفته شده است ... من هم اگر در شرایط دشواری قرار بگیرم برای حفظ جان خودم هم که نه برای حفظ عزیزانم هم که شده همین کار را می کنم و حرفی را می زنم که می خواهند از زبانم بشنوند .... تحمل هر کس آستانه ای دارد و حتماً آقای ابطحی از این آستانه گذشته بوده اند یا صلاح کار را فعلاً در این دانسته اند ... گیج شده ام ... حالم از دیدن برنامه های " رسانه ملی " به هم می خورد ... ترجیح می دهم همین یکی دو تا برنامه به درد بخور کانال چهار را هم نگاه نکنم و خودم را از دست تمام کانال های مزخرف تلویزیون راحت کنم .... شرم آور است موقع گرفتن پول آبونمان صدا و سیما روی قبض ها که می شود ما هم ملتیم اما وقت پخش کردن برنامه فقط دوستداران و حامیان خود را ملت می پندارند ... اوضاع کشور تهوع آور است ....


نوشته شده در تاريخ شنبه 10 مرداد1388 توسط بهاره
حامی میر حسین
Blog Skin